Tips to convert image to vector

Standard

Hi there,

Are you tried to use a small bitmap in a big image?

It is too bad! It will make you angry.

Try to convert your bitmap image to vector! Calm down! It is not so difficult, but in some case, you need be professional!

Ok guys, first I think that someone need to know “what’s different between bitmap and vector “, But I do not like to waste time…

Please use Google :D or look at this link.At the second I suggest you to Use Auto Trace program.

  1. You can use Corel draw trace tools. Corel is my favorite. I suggested you to try it. If you need help with trace tools, use this link.
  2. Use Adobe illustrator. And for more info, see adobe help!
  3. Vector magic! Good program, Powerful, Easy, Professional! And a good option: ONLINE!
  4. Try more programs: Scan2CAD, Inkscape, Adobe FLASH, etc.

If you use all of them and no one of that can help you, then read some tips that I think you can use BEFORE second section:

  1. If your image is very, very small, use oneOnesoftware Perfect Resize to make it bigger.
  2. Use Adobe Photoshop to clean your target!
    1. Remove background. Using color selector or magic wand or any way you want. Don’t forget to check your object after removing background. It must be clean. To check use stroke.
    2. Flatten color! Using color overall or any other way.
  3. Know what you want do before you do! :D .If you want trace a logo in high contrast, you may use low detail. If your target is a human or your cat or etc. Use more detail.

Bitmap

Vector

At the end I want to remember you: “more detail = more object = more file size” then be careful in trace on high detail.

Have a nice time!

بهار بدون روتوش!

Standard

به دلم افتاده بود تا مطلبی بنویسم تا برای بچه های گروه ابوذر دست مریزادی باشد و خسته نباشید! اما به علت مشغله کاری بسیار زیاد مجال نوشتن نداشتم و از طرفی دیگر دست و دلم به نوشتن نیز نمی رفت. ظلم عظیمی که در این چند سال اخیر به «احمدی نژاد و یارانش» شد و از طرفی جنجال رسانه‌ای شدیدی که رخ داد*، احساس شخصی را به من میداد که در میان کارگاهی پر از اصوات نابهنجار ایستاده است و صدایش نه تنها به جایی، که به خود نیز نمیرسد. (و تازه اگر حرف هم بزند به جرم آلودگی صوتی دستگیرش می کنند) Continue reading

یک حبه قند، قسمت اول!

Standard

نقطه سر خط

اول از همه باید گفت که یه حبه قند فیلم خوبی بود. چه از نظر جذابیت و چه از نظر محتوا. یه حبه قند به حق یک یاد ایرانی، یک یادگار ایرانی بود. اما متأسفانه با جستجوی زیادی که کردم، نه نقد صحیحی دیدم و نه تفسیر درستی از آن. این شد که به دنبال پر کردن این خلاء مهم افتادم. راستش را بخواهید هنگام نقد یک فیلم نباید اجازه فکر کردن را از مخاطب گرفت. حقیقت این است که سینما درست به همین دلیل بوجود آمده است و همین است که امروزِ روز فیلم خوب، فیلمی است که مفاهیم بیشتری را بهتر و عمیق‌تر به مخاطب برساند بی آن‌که مخاطب، خود جز با نگاه دقیق و تیزبینش نتواند آن مفاهیم را تشخیص دهد. این است که نباید هنگام نقد فیلم مستقیما مفاهیم را بیان کرد. بلکه صرفا باید به آن‌ها اشاره کرد تا مخاطب فرصت فکر کردن را داشته باشد. پس از اشارات و طرح سوأل می‌توان پاسخ آن را نیز بیان کرد. به همین جهت ما در این نگاشته ابتدا طرح سوأل و اشاره و در قسمت دوم پاسخ و نقد را خواهیم داشت. باید گفت که در مورد پاسخ‌ها سعی شده از مفاهیم قابل فهم برای عوام استفاده شود. لذاست که شما قطعا می‌توانید مفاهیمی فراتر از نگاشته کنونی در فیلم یافت کنید. نکته دیگر اینکه در بخش اشارات ما به جای تقسیم بندی فیلم به سه پرده شادی، غم و عشق، آن را به دو صورت سوژه سوژه(Objective) و سکانس سکانس مورد بررسی قرار داده‌ایم. Continue reading

بازگشت

Standard

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ای که تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود Continue reading

آزادگی…

Standard

در دانه عزیزم، ایام غریبی است، سخت ترین لحظات زندگیم را می گذرانم، همیشه نوشته ام، یا به ضرورت یا به دل. اما اینبار تفاوت دارد، شرح احوال است، احوال شخصی…

کلمات زندان احساسند و زندانی همیشه در پشت میله ها به رنجوری می افتد. تاریخ چگونه قضاوت خواهد کرد؟ قدرت یا ضعف؟

با خودم می گویم تو در لحظه های سخت و دشوار بسیاری بودی چرا اینبار خود چنین سرد و سنگین شده ای؟. نکند تحملت کم شده ؟ طاقت درگیری نداری؟ … به موانع فکر می کنی، به نامهربانی ها ، به جفاها ، به سختی ها ، خوب همه اینها هست و بسیاری چیزهای دیگر … دوباره فکر کن چیزی را جا نینداختی ؟ چرا!! خدا را و صبر و تحمل…

***

معمولاً بر سر هر انتخاب یک دوراهی سهمگین وجود دارد: خود یا خدا … چه امتحان سخت و دشواری!!! شیطان بر سر این دوراهی چه ها که نمی کند. اگر شیطان بر دروازه دل ، گوش و چشم تو نشست ، خود را و خواسته خود را خدا می بینی .

آبرو کجا می آید؟ کجا می ریزد ؟ می شود کاری کرد بی آنکه واهمه ریختن آن باشد. بعضی حرفها را تنها با تو می توان زد خدایا! . من متاعی جز آبرو ندارم و عزیزتر از آن دیگر هیچ . من با عزیزترین عزیزم به میدان آمدم.

Continue reading

تامل، خدا را، تامل دمی….

Standard

معلم به ناگه چو آمد ، کلاس ، چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن‌های ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود ودر عنفوان شباب ، جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم‌آلود را ، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست بند دلش ، بدین بی‌خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را ، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود ، به جز آن‌چه دیروز آنجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم ، خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده‌اش ، به روی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی‌آدم اعضای یک‌ پیکرند
وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند

Continue reading

کلیپ آمد آذان شبکه پویا با کیفیت بالا

Standard

دانلود با لینک مستقیم از سرور ما چند نفر (متأسفانه به علت جابه جایی سرور، لینک خراب است)

آمد اذان، آمد اذان از روزن دیوار من / از گنبد نیلوفری تا خلوت بسیار من

در هر نسیم بی طرف (بی کران)/ روحم رها، جانم و از آن

مستی رسید از هر کجا / آمد اذان، آمد اذان

مست و شد جانم مگر / بوی گل، آواز تو بود؟

بی تابی پنهان من / از نغمه ساز تو بود

شور اذانم در گلو / مستی جانم در سبو

روحم پر از آواز او / جسمم رها از های و هو

————————————–

بین من و تو پرده نیست / اینجا منم آنجا تویی

دنیا پر از آواز تو / امشب منم فردا تویی

کارگردان: الهه مختاری
شاعر: عبدالجبار کاکایی
آهنگ ساز: امید فتح الهی

مدیریت مریخی!

Standard

این مطلب توسط برادر عزیزم ساندیس خان ایرانی نگاشته شده که بدینوسیله بازنشر می گردد.

مریخ

مدیریت مریخی!

روزی یک تیم قایقرانی مریخی تصمیم گرفت که با یک تیم ایرانی در یک مسابقه سرعت شرکت کند. هر دو تیم توافق کردند که سالی یک بار با هم رقابت کنند.

هر تیم شامل ۸ نفر بود .

در روزهای قبل از اولین مسابقه هر دو تیم خیلی تلاش می‌کردند که برای مسابقه به بیشترین آمادگی برسند.

روز مسابقه فرا رسید و رقابت آغاز شد…

Continue reading

دل نوشته…

Standard

در هجوم گرگها بره دریده میشود / زخمهای ماندگارت را برادر حفظ کن

تا شهادت فاصله یک گام، قسمت را ببین / صندلی چرخدارت را برادر حفظ کن

مین و خمپاره به جسم و جان تو بوسه زدند / این نشان افتخارت را برادر حفظ کن

درد ترکش در تنت به مغز استخوان رسید / تو غرور کوهسارت را برادر حفظ کن

هر ترازویی اگر حق تو را ناحق گرفت / اعتقادت ذوالفقارت را برادر حفظ کن

هرکه نان از اسم تو خورد و تو را تنها گذاشت / تو خدای روزگارت را برادر حفظ کن

گریه های تو به گوش حضرت حق می رسد / خنده های طعنه دارت را برادر حفظ کن

رمز حمله یا علی! والفجر را لبیک گو / ما پیاده، تو سوارت را برادر حفظ کن

مردهای شیمیایی فتح خیبر کرده اند / شانه های اقتدارت را برادر حفظ کن

 

مهدی موعود اینک زیر تابوت آمده / ما بریدیم انتظارت را برادر حفظ کن

عشق زمینی

Standard

می خوام برات قصه بگم، قصه پر غصه بگم

زنی بود که شوهرش نبود، دوتا بچه داشت و نداشت چیزی جز بچه هاش. دلش قرص بود و محکم از امید. امید به شوهرش، به عزیز دلش.

دلش اما تنگ بود، اسیر سربند بود.

خدا رو شکر، بچه های خوبی داشت، خوشگل و مهربونی داشت. زن قصه ما، زن بود، شیرتر از مرد بود.

نه اینکه داد و قال کنه، تو کوچه ها هوار کنه.

نه،

صبر می کرد مثل یه مرد، یه مرد که نه هزارتا مرد.

صبر یه زن قشنگتره، چون که مانند زینبه.

از زبون این بچه ها، گذر کنیم اگه حالا.

میگم براتون از عاشقی، از عشقی که شنیدی تو زمین. عشق یعنی تو باشی و همسرت، تو باشی و تاج سرت و بگذری از همسرت. فقط به خاطر خدا. بگم حالا؟

این خانم قصه ما، دعا می کرد، دعا دعا.

که چی بشه؟

دعا می کرد شهید بشه، اون شوهر تاج سرش،

به همراه برادرش.

تا اون دوتا رها بشن، ازین همه ظلم و ستم.

تا چشم اون ها نبینه، زهر رو به کام آقاشون، تا دلشون قرص باشه، از کمکای آقاشون.

این ها که هم بود تو دلش، ولی یه چیز توی ته دلش بود. اون چیز چی بود؟ دلش می خواست فقط برا یه لحظه، یه چیزی، شبیه اون چیزی، که زینب دید رو دیده باشه.

نه! نه! اون که زینب دید خیلی زیاد بود، اون فقط می خواست

شبیه باشه، به زینبش، به خواهرش. فقط می خواست شبیه باشه، به پهلوهای ….

.

.

.

یه روز روزگاری بود، چندتا جسد تو کوچه بود.

خیابونا شلوغ بودن، آدمشون عاشق بودن.

مردای مرد، پیر و جوون، مادرشون آروم، آسون.

بی دغدغه بی واهمه، فقط به فکر فاطمه.

نه گریه ای نه ناله ای، نه گوشه ای کناره ای.

گریه بیهوده نبود، اشکای آلوده نبود.

دلا همه خدایی بود، اشکای شوق جبهه بود.

این خانم قصه ما، رسیده بود به آرزوش

رسیده بود برادرش، رسیده بودش شوهرش

ما بی خبر از کلاف عشقیم، نه عشق

ما عاشق بی سبوی عشقیم، نه عشق

این عشق نه آنست که آنان گفتند

ما عاشق و سرمست حسینیم، نه عشق